تبلیغات
آفتاب ولایت ☫پایگاه مقاومت بسیج شهید صیاد شیرازی ساری ☫ لبیک یا امام خامنه ای

        
 
قالب وبلاگ السلام علیک یا بقیة الله یا حجة الله ........ ;كانال تلگرام آفتاب ولایت @aftabvelayat
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
چشم انتظار ظهور
برای سلامتی و ظهور قائم آل محمّد(عج)صلوات بفرستید.((اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّدٍ و عَجِّلْ فَرَجَهُمْ ))








نویسندگان
همسنگران
همسنگران
حضرت مهدی نرم می جنگیم عصر ظهور بصیرتی ها معبر سایبری میثاق معبر سایبری فندرسک ولایت فقیه یا مهدی العجل سیدتی یا رقیه در انتظار یار حجاب و عفاف راه شهدا العجل العجل یا مولی یاصاحب الزمان نام زهرا به تو بانو چقدر هیئت وارثین الحسین ع مشهدالرضا وصیت نامه شهدا حسینی ها پایگاه فرهنگی امام خامنه ای جابربن حیان رزمندگان مهدی عج عماریون عشاق الحسن جنگ نرم و دشمن شناسی 
پایگاه مقاومت بسیج شهید شاهسونی در انتظار او جدیدترین مطالب دینی و مذهبی طرح با تو حرف میزند بسیجیان عاشورایی معبر سایبری فکه  تیم سایبری پلارک گوهر بقیع ولی امر زینت یار محل لوگوی شما 12

 این روایت برگرفته از وبسایت لشکر 25 کربلا (پایگاه مردمی نشر ارزش های لشکر ویژه 25 کربلا در دفاع مقدس « گروه فرهنگی فـــــر یـاد هفتـــ تـپـه » ) می باشد.

وسط اروند، قایق ما خاموش شد و در نیزارها گیر کرد. وقتی راننده ی قایق کمی بررسی کرد متوجه شد که پیکر مطهر یکی از شهدا به پره ی موتور قایق گیر کرده است و باعث خاموش شدن موتور شده است...


روایت خاطرات دلیرمردان لشکر ظفرمند و خط شکن 25 کربلا، همواره دلنشین و زیبا بوده است.

متن ذیل روایتی خواندنی از عملیات والفجر هشت توسط رزمنده گردان یارسول الله(ص) «داریوش ذلیکانی تلاوکی» است که توسط برادر علی اصغری ولیکبنی به زیور طبع آراسته شده است.

این خاطره، منتخب خاطرات اولین جشنواره خاطره نویسی  دفاع مقدس رزمندگان مازندرانی از عملیات والفجرهشت (فتح فاو) است که تقدیم مخاطبین محترم، علاقه مندان و دوست داران فرهنگ ایثار و شهادت می شود.



* حضور در گردان یارسول(ص) زیر علم حاج بصیر

سه ماه قبل از عملیات والفجر هشت بود که به سمت جبههی جنوب اعزام شدیم و در پادگان شهید جعفرزادهی اندیمشک مستقر شدیم. بعد از استقرار، نیروها را سازماندهی کردند. ما در گردان یا رسول(ص) قرار گرفتیم. در گردان حضرت رسول(ص) چند ماهی را آموزش نظامی دیدیم. به منظور آمادگی هرچه بیشتر نیروها فرماندهان رزمایشهایی را تدارک می دیدند تا توان رزمی بچهها بالا برود و بچهها آمادگیهای لازم را برای انجام عملیات به دست بیاورند. هر روز با بچهها کار می شد. با همهی سختی هایی که آموزش های نظامی داشت نیروها خم به ابرو نمی آوردند. یک روز بعد از کلی تمرین طاقتفرسای آمادگی جسمانی، «سرلشکر شهید حاج حسین بصیر» به جمع نیروها آمد و بچهها را در میدان صبحگاه جمع کرد و با آنان شروع به صحبت کرد. ایشان با آن بیان شیوای خود از کربلای امام حسین(ع) و یاران آن حضرت گفت. حاجی گفت:

 

»کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا. این جا کربلاست و امروز هم روز عاشورا. راهی را که امروز ما بر می گزینیم همان راهی است که امام حسین(ع) و یارانش در سال 61 هجری برگزیدند. این جا کربلاست و تکلیف همان تکلیف. کسانی که می خواهند امام زمان(عج) و دین خدا را یاری کنند امروز زمینه فراهم و مهیاست. در این مدت ما شما را پرورش دادیم و به بار نشاندیم، درست مانند باغبانی که درختی میکارد و پرورش می دهد تا از آن ثمر بردارد. الآن وقت میوه دادن و بهره دادن شماست. با این حال ما حاضر نیستیم احدی از شما برادران به اکراه در این عملیات شرکت کند. هرکس دوست دارد در میدان نبرد حضور داشته باشد و با دشمن بجنگد و کشور را یاری کند این گوی و این میدان و هرکس به هر عللی نمی تواند در عملیات شرکت کند برگردد«.

 

تا زمانی که حاجی ایستاده بود کسی از جای خود تکان نخورد و حرکتی نکرد. حاجی برای این که بچهها بهتر و راحت تر تصمیم بگیرند به سمت چادر فرماندهی حرکت کرد تا برادرانی که بنا به دلایل و مشکلات شخصی نمی توانند در عملیات شرکت کنند، بدون هیچ رودربایستی بتوانند بروند. با رفتن حاجی عده ی کمی از بچهها به خاطر مشکلات و گرفتاری های پشت جبهه از صف ها خارج شدند و رفتند، ولی بیشتر بچهها ماندند



* استارت آمادگی برای بزرگ ترین عملیات دفاع مقدس

بعد از دو هفته استراحت و مرخصی به هفتتپه رفتیم. دو سه روزی در هفت تپه بودیم. حدود ساعت 10 شب، حاجی بچهها را جمع کرد و برای آنها صحبت کرد و گفت:

 

»برادران! با توجه به اهمیت موضوع از این ساعت اگر از شما پرسیدند از کجا آمدید؟ می گویید نمی دانم. چه کار میخواهید بکنید؟ نمی دانم. به کجا می روید؟ نمی دانم. خلاصه پاسخ همه ی سوالات از شما (نمی دانم) باشد«.

 

 بعد از صحبتهای حاجی، نیروها همگی سوار اتوبوسهایی که از قبل مهیا شده بود شدیم و به طرف هفتتپه و از آنجا به سمت اهواز و از جاده اهواز خرمشهر به سمت خرمشهر به راه افتادیم. نیمه های راه بود که اتوبوس از جاده ی اصلی به سمت چپ تغییر مسیر داد و وارد جاده خاکی شد، یعنی به سمت منطقه ی دارخوئین. اتوبوس ها در مسیر پیش رفتند تا این که نرسیده به جاده ی آبادان توقف کردند. بعد از پیاده شدن بچهها، رانندگان اتوبوس منطقه را ترک کردند. در محل توقف تعدادی کامیون وجود داشت که بچهها می بایست سوار کامیون ها می شدند. فرمانده گروهان برادر حاج بصیر «شهید علی اصغر بصیر» بود. او گفت:

 

»برادران! بدون هیچ سر و صدا سوار کامیون شوید. به گونهای که صدای نفستان را کسی نشود

 

و بر همه تکلیف کرد که اولاً در داخل کامیون حق برخاستن ندارید. کسی حق ندارد حتی به آسمان نگاه کند. امشب نگاه کردن به آسمان حرام است. بچهها به خاطر اعتقادی که با گوشت و استخوان آنان عجین شده بود سرشان را بلند نمی کردند. مدتی نگذشت که تعدادی راننده کامیون آمدند. بدون این که از حضور نیروهای تُوی کامیونها با خبر باشند استارت زدند و کامیون ها به سمت نامعلومی به راه افتادند. بعد از مدتی به یک دژبانی ارتش رسیدیم. دژبان پرسید:

 

- «بار کامیون چیست؟«

 

راننده گفت:

 

» -خاک است«.

 

در همین حین شهید اصغر با خندهای برلب گفت:

 

» -هنوز هیچی نیه اماره خاک هاکردنه. (هنوز چیزی نشده، ما را خاک کردند«(.

 

* بچهها جیک شان در نمی آمد

کامیون ها به راه افتادند. هوا مهتابی بود. در زیر نور مهتاب متوجه شدیم که سایه ی درختان نخل بر روی ماشین می افتد. تازه فهمیدیم که وارد نخلستان شدیم. بچهها جیک شان در نمی آمد. تا این که کامیون ها توقف کردند. رانندگان کامیون، کامیون را ترک کردند. بعد از یک ربع بچهها از کامیون ها خارج شدند. صبح، متوجه شدیم در روستای صیداویه هستیم. بچهها را در روستای صیداویه سازماندهی کردند. صیداویه روستایی بود که در سواحل رودخانهی بهمنشیر قرار داشت. تا قبل از عملیات والفجر8 مردم صیداویه در روستا زندگی می کردند، ولی به خاطر این که مردم از ماجراهای عملیات در منطقه، بویی نبرند شایعه کردند قرار است عراق، منطقه را شیمیایی بزند. مردم با شنیدن این خبر همه ی اسباب و وسایل زندگی خود را گذاشتند و منطقه را ترک کردند. کار اطلاعاتی بسیار خوبی انجام شده بود. سپاه در منطقه از همان خودروهای بومی مردم که تویوتاهای 2000 بود استفاده می کرد تا همه چیز عادی نشان داده شود و هیچ کس از وجود نیروها بویی نبرد.

 

* ورود به اروندکنار

بعد از بیست روز تمرین در منطقه، ما را به سمت اروندکنار بردند. از آن جا که حضور نیروها در اروندکار می توانست نظر دشمن را به سمت خود جلب کند فرماندهان تصمیم گرفتند منطقه را به گونه ای استتار کنند تا دید دشمن نسبت به نیروهای خودی کم تر شود تا دشمن از ماجرای عملیات باخبر نشود و همه ی زحمات بچهها به باد نرود. این منطقه فاقد جاده بود. بچههای مهندسی در لباس عرب های منطقه تلاش کردند و با فرغون و امکانات جزیی، جاده های مختلفی را به طول سه کیلومتر در منطقه جهت حرکت بچهها به سوی خط احداث کردند.

 

در این منطقه یک پاسگاه ژاندارمری قرار داشت و عراقیها هم بر این منطقه مسلط بودند. به خاطر این که گوش نیروهای عراقی تیز نشود کار اطلاعاتی دیگری انجام شد. لباس بچهها در منطقه، لباس نیروهای ژاندارمری شد. سلاح آنها هم اسلحه ژ3 که مخصوص نیروهای ژاندارمری بود شد تا دشمن حضور نیروهای سپاه را درک نکند. بعد از تلاشی که بچهها برای استتار منطقه انجام دادند، برای احداث سریع جاده، نیسان های کمپرسی دار وارد منطقه شدند که با حمل خاک از طریق آن ها روند احداث جاده تسریع شد. وقتی جاده آماده شد گفتند:

 

»از این به بعد کسی در منطقه آفتابی نشود و جز در مواقع ضروری در محل استقرار تردد نکند«.

 

جا به جایی و تردد از این دسته به دسته دیگر امکان پذیر نبود. اگر احیاناً کسی چنین کاری می کرد توسط حفاظت دستگیر می شد.

 

* شروع عملیات عاشورایی والفجر هشت و شکستن خط توسط غواصان لشکر ویژه 25 کربلا

همهچیز حکایت از انجام عملیات می کرد. ساعت ده شب بود که سوار قایقها شدیم و حدود ساعت 10:20 دقیقه شب عملیات شروع شد و بچهها به کمک قایق تلاش می کردند تا خود را به خط دشمن آن طرف اروند برسانند. وقتی خط توسط غواصان شکسته شد، ما هم به آن طرف اروند رسیدیم.

 

دشمن ساحل خودی را پر از موانع کرده بود و وجود موانع خورشیدی و سیمهای حلقوی و سنگرهای بتونی و دیوارهایی به ارتفاع چندین متر که رو به نیروهای خودی دارای شیب ملایم بود و سمت نیروهای عراقی دارای ارتفاع بود کار را دشوار کرده بود. هنگام حرکت بچهها به سمت دشمن، نیروهای عراقی از داخل سنگرهای بتونی با دوشکا و پدافندهای دولول و چارلول بچهها را می زدند.

 

* با نارنجکی که مدارا کردم

همین طور که به سوی ساحل پیش روی می کردیم متوجه شدم که یک نیروی عراقی نارنجکی را به طرف ما پرت کرد. نارنجک درست جلوی پایم به زمین افتاد. در کم تر از یک ثانیه با خودم گفتم:

 

»اگر آن را به جلو پرت کنم بچههای خودمان آسیب می بینند و اگر به طرف عقب پرت کنم پسردایی ام پشت سرم هست«.

 

برای همین نوک انگشتان دست راست ام را روی لبه ی کلاه آهنی گرفتم و کف دست ام را حایل صورت و نارنجک کردم و در حالت پیش روی نیم خیز شدم. به محض نیم خیز شدن نارنجک منفجر شد و ترکش آن به دست ام اصابت کرد و مجروح شدم و برادر امدادگر «سید مجتبی علمدار (جانباز شیمیایی شهید، مداح اهل بیت)» خودش را بالای سرم رساند و گفت:

 

» -ذلیکانی! چی شده؟«

 

گفتم:

 

» -حال ام خوب است، ولی درد دارم«.

 

سریع دست ام را باندپیچی کرد. با هم به راه افتادیم.

 

بعد از مدتی حاج بصیر از طریق بی سیم به بچهها اطلاع داد:

 

» -بچههای تیپ 21 امام رضا(ع) موفق نشدهاند خط را بشکنند. بیایید از جناحین به آنها کمک کنیم تا خط دشمن سقوط کند«.

 

بچهها خودشان را به سمت تیپ 21 امام رضا(ع)کشیدند و خط را شکستند. بدین ترتیب بچههای تیپ 21 امام رضا(ع) وارد خط شدند. عراقی هایی که فرصت فرار نداشتند از ترس داخل کمدها و تانکرهای نفت و ... مخفی شدند.

 

رزمندگان عرب زبان ایران در دژبانی مستقر شدند. در دژبانی ماشین های نیروهای عراقی را که قصد ورود یا خروج داشتند متوقف می کردند و سرنشین های آن را به عنوان اسیر به پشت جبهه منتقل می کردند.

 

* پیکر شهیدی که به پره موتور قایق گیر کرده بود

مرا که مجروح شده بودم به سمت اروند منتقل کردند. بعد به دستور حاج اصغر بصیر مرا سوار قایق کردند تا به بیمارستان صحرایی اروندکنار منتقل کنند. وقتی حرکت کردیم حدود ساعت 5 صبح بود. وسط اروند، قایق ما خاموش شد و در نیزارها گیر کرد. وقتی راننده ی قایق کمی بررسی کرد متوجه شد که پیکر مطهر یکی از شهدا به پره ی موتور قایق گیر کرده است و باعث خاموش شدن موتور شده است. وضع خیلی از مجروحین داخل قایق بسیار وخیم بود، آن ها باید هرچه سریع تر مورد مداوا قرار می گرفتند. بدن مطهر شهید را در کناری گذاشتیم و قایق را روشن کردیم و به راه افتادیم. اینبار هم به جای این که وارد آبراه لشکر شویم به بیراهه رفتیم و در نیزارها گم شدیم. آتش دشمن بسیار زیاد بود. باید خودمان را به درمان گاه صحرایی می رساندیم. راننده ی قایق مانده بود که چه کار کند و به کدام سمت حرکت کند. در این گیر و دار یکی از مجروحین که شکمش پاره شده بود و روده هایش بیرون ریخته بود گفت:

 

- «ناراحت نباشید و به خدا توکل کنید«.

 

و بعد گفت:

 

» -کمک ام کنید بلند شوم و راهنمایی تان کنم«.

 

با این حرف روحیه گرفتیم و تلاش مان را بیشتر کردیم. خودمان را به سمت کانال لشکر 25 کربلا کشاندیم.

 

فانوسهای سر محور را که دیدیم خوشحال شدیم.

 

* همه ماسک زده بودند

وقتی به ساحل رسیدیم تعدادی از برادران امدادگر به سمت قایق آمدند و برادران مجروح را به سمت بیمارستان منتقل کردند. وقتی به درمانگاه رسیدیم، دیدیم که همه ماسک زدهاند.

 

گفتم:

 

» -چه شده است؟«

 

گفتند:

 

» -عراقیها شمیایی زدند«.

 

* خانواده های زیادی در فرودگاه تبریز به استقبال مان آمده بودند

صبح، مجروحان را سوار آمبولانس کردند و کسانی را که حال شان بهتر بود در صندلی جلوی آمبولانس و کسانی را که حال شان وخیم بود در پشت آمبولانس سوار کردند. از آن جایی که بیمارستان فاو مملو از مجروحان بود و امکانات مناسبی برای رسیدگی مجروحان وجود نداشت، ما را سوار اتوبوس کردند و به بیمارستان شهید بقایی اهواز منتقل کردند. ساعت 24 با هماهنگیهای انجام شده با نیروی هوایی دزفول مقرر شد با یک فروند هواپیمای سی 130 ما را به تبریز منتقل کنند. قبل از سوار شدن اعلام کردند:

 

»کسانی که حال شان خوب نیست و باید مورد مداوا قرار بگیرند سوار هواپیما شوند و کسانی که حال شان بهتر است و می توانند بهبود یابند در منطقه حضور داشته باشند«.

 

نیرو کم بود. حضور نیرو در منطقه لازم بود. با شنیدن این خبر خیلی از مجروحان که توان داشتند به منطقه برگشتند. هواپیما بعد از 5/2 ساعت پرواز در فرودگاه تبریز فرود آمد. حدود 200 تا 300 نفر مجروح بودیم. وقتی هواپیما توقف کرد، خانواده های زیادی برای استقبال از ما به فرودگاه آمدند. از آن جایی که تعداد آمبولانس ها اندک بود و جواب گوی آن همه مجروح نبود خانواده ها ضمن دل جویی از رزمندگان ما را سوار خودروهای شخصی خودشان می کردند و به بیمارستان منتقل می کردند.

 

* پیرزن تبریزی که دست و پایم را شست

لباس هایم پاره پاره و بدن ام گل آلود بود. با همان وضعیت روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم. خانواده هایی که می آمدند به ترکی صحبت می کردند. آن قدر از رزمندگان استقبال می کردند که احساس غریبی نمی کردی. پیرزنی نزد من آمد، سلام کرد و گفت:

 

» -پسرم! چطوری؟ خوبی؟«

 

بعد از احوال پرسی از من پرسید:

 

» - پسرم! خانواده ات از مجروحیت تو خبر دارند؟«

 

گفتم:

 

» -نه«

 

گفت:

 

» -پسرم! چرا بدنت گل آلود است؟«

 

گفتم:

 

» -به خاطر وجود مجروحان زیاد، دوستان فرصت پیدا نکردند بدن ام را بشورند«.

 

بعد از شنیدن حرف هایم، رو کرد به من و گفت:

 

» -اگر مادرت در مازندران است، من توی غربت برای تو مادری می کنم«.

 

دستکشی دستش کرد و دست و پایم را شست. وقتی خانواده ام از این ماجرا باخبر شدند به خانه ی یکی از آشنایان رفتند و با من تماس گرفتند تا جویای حال ام شوند. وقتی تماس برقرار شد مادرم از من پرسید:

 

» -داریوش! مجروح شدی؟«

 

گفتم:

 

» -نه«

 

گفت:


» -داریوش! من از مجروحیتت خبر دارم داری به من دروغ می گویی«.

 

مادرم را دلداری دادم و گفتم:

 

» -من حال ام خوب خوب است و نگران نباشید«.

 

وقتی اقدامات درمانیام انجام شد به بنده یک دست لباس و کفش دادند و با وضعیت ظاهری خوبی ما را با هواپیمای بویینگ 737 به تهران و از آن جا با آمبولانس به ترمینال تهران پارس و با اتوبوس به مازندران اعزام کردند و به آغوش گرم خانواده ام برگشتم


برچسب ها: لشکر 25 کربلا، خاطرات جبهه، روایت فتح، عملیات والفجر، شهید حاج حسین بصیر، شهدای مازندران، آفتاب ولایت،
[ چهارشنبه 27 فروردین 1393 ] [ 17:46 ] [ صیاد دل ها ]
.: Weblog Themes By Salehon.ir :.

هرگونه تغیر در قالب و حذف لوگو و لینک سازنده قالب از نظر قانونی ممنوع و از نظر شرعی حرام می باشد!

تمامی حقوق مطالب برای آفتاب ولایت محفوظ می باشد محل لوگوی شما
درباره پایگاه


فرازی از وصیت نامه شهید صیاد شیرازی :
پروردگارا رفتن در دست توست ، من نمی دانم چه موقع خواهم رفت ولی میدانم که از تو باید بخواهم مرا در رکاب امام زمانم قرار بدهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده دینت بجنگم تا به فیض شهادت برسم.
.....................☫.........................
این وبلاگ با همت شورای فاوا و بسیجیان پایگاه مقاومت بسیج شهید امیر سپهبد علی صیاد شیرازی شهرستان ساری در راستای ارتقاء سطح فرهنگی با توجه به فرامین مقام معظم رهبری با نگرش مهندسی فرهنگی در جهت مقابله با عملیات روانی و جنگ نرم گام برداشته ، امید است موجب رضایت خداوند منان و ولی عصر امام زمان (عج) و همه عاشقان ولایت قرار بگیرد.
......................☫........................
توجه : درج نام وبلاگها در لیست پیوندهای وبلاگ لزوما به منزله تایید محتوای آن نیست.
.........................☫.....................
این وبلاگ در تاریخ 1391/10/15 به خیل همسنگران جنگ نرم پیوسته است .
.........................☫.....................
آفتاب ولایت آماده تبادل لینک و لوگو با سایت ها و وبلاگ های مذهبی می باشد . برای تبادل لینک در قسمت (تماس با ما) پیام بگذارید .
.........................☫.....................
در ضمن ، هرگونه اظهار نظر و یا مطلبى ضد نظام جمهوری اسلامی ایران ، ولایت فقیه ، حضرت امام خامنه اى و ... ،هیچ ارتباطی به این وبلاگ ندارد و قطعا ً توطئه ى دشمن میباشد.
.........................☫.....................
با تشکر از حضورتان ؛ با نظرات و انتقادات سازنده ما را در هر چه پویا تر کردن آفتاب ولایت یاری نمایید .
.........................☫.....................
یا علی علیه اسلام

امکانات وب
پایگاه مقاومت شهید صیاد شیرازی شهرستان ساری

شهدای پایگاه
شهید صادقی شهید محمد مهدی آبیان شهید حامد سروی شهید صفری شهید نصرا... آبیان شهید عابد سروی شهید ایزدطلب [cb:blog_category_post_count]
نماز حاجت
نماز حاجت
6
نماز حاجت
50
نماز حاجت
13
نماز حاجت
9
نماز حاجت
35
نماز حاجت
32
نماز حاجت
9
نماز حاجت
54
نماز حاجت
26
نماز حاجت
5
نماز حاجت
7
نماز حاجت
19
نماز حاجت
22
نماز حاجت
5
نماز حاجت
13
نماز حاجت
9
نماز حاجت
46
نماز حاجت
6
نماز حاجت
11
نماز حاجت
12
نماز حاجت
7
نماز حاجت
14
نماز حاجت
9
نماز حاجت
18
نماز حاجت
22
نماز حاجت
57
نماز حاجت
8
نماز حاجت
2
نماز حاجت
10
نماز حاجت
6
نماز حاجت
30
نماز حاجت
16
نماز حاجت
12